این نگرانی ریشه در کچلی دارد!
اطرافمون عینکی که نداشتیم، یه جورایی تو خونواده درجه یکُ دو اولین نفر بودم که عینکی شدم.
دلیلش شد -از نگاه اطرافیها- زیاد نشستن پای کامپیوتر!
گویا دارم کچل هم میشم،
با این وضعی که داره پیش میره و از شواهد پیداست میشم به زودی.
با توجه به وجود نداشتن “کچل” تو طایفه و البته ربط نداشتن کچلی به کامپیوتر،
نگرانم قراره کچلیم رو به چی ربط بدن!؟ ژل؟ شب بیداری؟ درس نخوندن؟ یا چی؟
دغدغست خولاصه.
یک سال گذشت…
یک سال دیگر هم گذشت!
چشمهایم…
گفتی باران که ببارد بیقراریهایمان را بر میداریم و میرویم زیرش قدم میزنیم
نم باران حس عاشقیمان را خیس میکرد و ما فارق از غمها میخندیدیم.
امروز باران بارید و چتر مرا تا دم ماشین همراهی کرد.
باران میبارید و قطرههای اشکی بود که از شیشهها سرازیر میشد.
باریدیم: من، آسمان، شیشهها همه از نبود تو باریدیم
چه حس غمناکیست باران بیوجود تو
اشکهایم دیدنی نیست اما دلم نیامد از اشکهای آسمان برایت عکس یادگاری نگیرم.
زندگی یعنی…
شب آرامی بود
میروم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیهاش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم میگفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمدهایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه میگردد؟
هیچ!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطرهها میماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا میماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجرهای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندیست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهیها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهاییست
من دلم میخواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
جوان ناکام
آرزو بر جوانان ِ ایرانی عیب است.
هه
حدودای شیش سال پیش بود، جرات نمیکردم بگم میرم کافینت برای استفاده از اینترنت، مسخرم میکردن، میگفتن علافی و اینا، خیلیهاشون هم برخورد جدی میکردن، شیش سال پیش.
سه-چهار سال پیش عضو فیسبوک شدم، خیلی طبیعی بود سطح برخورد خیلیها با من، به خاطر عضویت تو این سایت و سایتهای مشابه، چهار سال پیش.
حتا کسایی که تا شیش ماه پیش هم فعالیت من رو تو این جور سایتها علافی میدونستن و با دید منفی بهش نگاه میکردن، همون افراد الان دنبال یادگرفتن اینترنت و فیسبوک و مشتقاتش هستن و بچههاشون تو اینجور شبکهها عضو هستن!
هه.
چه زود همه چی عضو میشه!
شعار ندیم، چیزهای جدید رو دشمن ندونیم!
احتمالن خیلی کارای دیگهای هم که امروز برای انجام دادنشون تحقیر میشم،
چار سال دیگه همون افراد بیان انجامش بدن،
قشری که زبونشون فعالتر از مغزشونه!
هوای خانه
گوش بدید: سیاوش قمیشی، هوای خانه
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی
[…]
مَبَر ز موی سپیدم گـَمان به عمر دراز
جوان ز حادثهای پیر میشود گاهی
[…]
این روزها…
این روزهای من،
این روزهای او.
جالبه…
جالبه؛ یه عمر تو گوشمون گفتن درس بخون، نمره خوب بگیر، کارنامه بگیر اگه معدلت فولان شد برات فولان چیز رو میخریم، فلان قد بهت پول میدم اگه دانشگاه قبول بشی، اینکار رو برات میکنم اگه بتونی شاگرد اول بشی و و و….
یادم نمیآد به خاطر راستگو بودن*، قبول کردن مسئولیت کارام*، رو پای خودم ایستادن* و هزار تا چیز دیگه تشویق شده باشم، اگه هم تشویق شده باشم، خیلی خیلی کمتر از تعداد دفعاتی بوده که قرار بوده به خاطر درسخوندن تشویق بشم!
الان که فکرش رو میکنم،
اصن یادم نمیآد تا حالا تشویق شده باشم،
آخرین بارش کِی بود؟ سر چه موضوعی؟ به خاطر چه کاری؟
نمرم خوب شده بود؟ دروغ نگفته بودم؟
الان یادم میآد؛
تشویق زیاد شدم، خیلی زیاد، ولی از نوع تحقیرش!
تو که میتونی فولان کار رو به این خوبی انجام بدی ینی درس نمیتونی بخونی؟ چرا درس نمیخونی؟ و الخ.
هه.
همیشه همینجوری بوده.
همیشه میگن درس و فولان و کوفت مال خودته، افتخارش مال ماست.
لابد دزد نبودن و راستگو بودن و دورو نبودن و پدرسوخته نبودن و اینا افتخار نداره دیگه که به خاطرش کسی رو تشویق نمیکنن!
دزد ِ دکتر مهندس باش، کلی هم افتخار داره، دکتر، مهندس.
معمولن اینجوریه که به خاطر چیزی که هستیم تشویق نمیشیم، همیشه برای چیزایی که باید بعدن بشیم، وعدهی تشویق شدن میشنویم!
خب چرا…
هیچی، ولش کن، این روزا حرف مُفت زیاد میزنم، بیخیال.
گوش بدید: بهرام، جالبه
*: لازم به ذکره که اینا همه مثال بود و در واقعیت حقیقت نداره!

