Your browser (Internet Explorer 6) is out of date. It has known security flaws and may not display all features of this and other websites. Learn how to update your browser.
X
پست

این نگرانی ریشه در کچلی دارد!

اطرافمون عینکی که نداشتیم، یه جورایی تو خونواده درجه یکُ دو اولین نفر بودم که عینکی شدم.
دلیلش شد -از نگاه اطرافی‌ها- زیاد نشستن پای کامپیوتر!

گویا دارم کچل هم می‌شم،
با این وضعی که داره پیش می‌ره و از شواهد پیداست می‌شم به زودی.
با توجه به وجود نداشتن “کچل” تو طایفه و البته ربط نداشتن کچلی به کامپیوتر،
نگرانم قراره کچلیم رو به چی ربط بدن!؟ ژل؟ شب بیداری؟ درس نخوندن؟ یا چی؟

دغدغست خولاصه.

حاشیه

یک سال گذشت…

یک سال دیگر هم گذشت!

حاشیه

هه

حدودای شیش سال پیش بود، جرات نمی‌کردم بگم می‌رم کافی‌نت برای استفاده از اینترنت، مسخرم می‌کردن، می‌گفتن علافی و اینا، خیلی‌هاشون هم برخورد جدی می‌کردن، شیش سال پیش.

سه-چهار سال پیش عضو فیس‌بوک شدم، خیلی طبیعی بود سطح برخورد خیلی‌ها با من، به خاطر عضویت تو این سایت و سایت‌های مشابه، چهار سال پیش.

حتا کسایی که تا شیش ماه پیش هم فعالیت من رو تو این جور سایت‌ها علافی می‌دونستن و با دید منفی بهش نگاه می‌کردن، همون افراد الان دنبال یادگرفتن اینترنت و فیس‌بوک و مشتقاتش هستن و بچه‌هاشون تو این‌جور شبکه‌ها عضو هستن!

هه.

چه زود همه چی عضو می‌شه!
شعار ندیم، چیزهای جدید رو دشمن ندونیم!

احتمالن خیلی کارای دیگه‌ای هم که امروز برای انجام دادنشون تحقیر می‌شم،
چار سال دیگه همون افراد بیان انجامش بدن،
قشری که زبونشون فعال‌تر از مغزشونه!

حاشیه

این روزها…

این روزهای من،

این روزهای او.

پست

دهه‌ی تموم شده‌ی هشتاد

خب؛ این طور که پیداست یک سال ِ دیگه گذشت، تموم شد، یه دهه گذشت، یک دهه تموم شد.

دهه‌ای که توش بزرگ شدم، خیلی چیزها رو فهمیدم، خیلی چیزها رو نفهمیدم، زندگی کردم، شکست خورم (موفقیت چشم‌گیری تو هیچ سالیش نداشتم، دروغ چرا!)، خیلی‌ها رو دوست‌داشتم و از خیلی‌ها بدم اومد، یه چیزایی رو که نباید می‌فهمیدم رو فهمیدم، احتمالن از دوران خوبُ شیرین کودکی فاصله گرفتم.

یاد گرفتم خیلی چیزها نباید مهم باشه برام، فراموش‌کار باشم، محکم باشم، خیلی حرف‌ها رو نشنیده بگیرم… .

خیلی کارها رو باید می‌کردمُ نکردم، و بالعکس! :)
دهه‌ی هشتاد با همه‌ی خوبیُ بدی‌هاش خولاصه تموم شد (برای من تموم شُدَست)، تو دهه‌های بعدی پیش‌روم باید زندگی رو جدّی‌تر بگیرم احتمالن ;) بیشتر تلاش کنم و بیشتر سختی بکشم.

خب دیگه؛ دیدی گاهی آدم خیلی دوس داره بنویسه، اما خب نوشتنش نمیاد، الان من اونجوری‌ام. خیلی دوس‌دارم از خوبی‌ها و بدی‌های هشتاد بنویسم اینجا، هم برای شما، هم برای خودم که اگه چار روز دیگه آرشیو وبلاگ رو مرور کردم چیزی برای یادآوری خیلی ساعت‌ها و دیقه‌ها توش باشه برام، اما خب… .
شاید بعدن یه‌چیزی نوشتم از گذشته‌های دهه هشتاد.

لپ کلام؛ دهه‌ی نودی شاد با دلی خوشُ سرزنده داشته باشید ;)

پست

آخرین نفس‌ها…

کمتر از تعداد انگشت‌های یک دست به آخر سال مونده و دهه‌ی هشتادم داره نفس‌های آخر خودشُ می‌زنه.

چیزی که مهمه اینه که تو این روزهای آخرم برای بار فولانم یاد گرفتم که: «اینقدر ساده نباش پسر، همه مثل خودت بی‌شیله‌پیله نیستن.» حالا اگه به حساب تعریف از خود و این حرفا هم نزارید که خیلی بهتره :D

شاید قبل از شروع دهه‌ی جدید یکی دو تا پستی که منتشر نشدن تو سال قبل رو منتشر کنم، شایدم نکردم البته، هیچ معلوم نیست.
اینم معلوم نیست که برای سال جدید پست تبریک بدمُ اینا، کلن این آخر سالی هیچی قابل پیش‌بینی نیست.

پس، فِلن ;)

پست

زنده‌ام.

سوژه‌ای نیست برای نوشتن :)
گفتم که فقط گفته باشم زنده‌ام!

پست

مجازی واقعی

می‌شه گفت هیچوقت نتونستم اینترنت رو به عنوان دنیای مجازی” درک کنم.
حالا جدیدن یه چیزی افتاده تو سرم که می‌گه: دنیای واقعی” یعنی اینترنت، یعنی تویتر، یعنی فیس‌بوک، یعنی فرندفید، یعنی یعنی یعنی.

و دنیای مجازی و غیر واقعی یعنی شهرُ کوچهُ خیابونُ مردم، کنار دوستُ آشنا و… .

دنیای مجازی یعنی؛ جایی که خودم نباشم، مجبور باشم مسائلی رو پنهان کنم، مجبورم فلان حرف رو نزنم، فلان کار رو نکنم و خیلی از خود سانسوری‌های دیگه‌ای از این دست.

خب، وقتی توی اینترنت با هویت واقعی‌ایم فعالیت می‌کنم، کار می‌کنم، با دوستام فاقد از نوع جنسیت و دین و سن و هزار تا مسائل دیگه رابطه دارم، دروغ نمی‌گم، فیلم بازی نمی‌کنم، خودِ خودمم، خود سانسوری ندارم و هفتصدُ هفتادُ هفت مورد دیگه، چرا باید اینترنت رو مجازی بدونم؟
اتفاقن برعکس، اینترنتی رو که توش آرمان خودِ خودشه رو واقعی می‌دونم و دنیای بیرون از اینترنتم رو که باید حتا برای تو خیابون رفتنم ‘اِن’ مورد رو برسی کنم و اون چیزی نباشم که خودم می‌خوام رو مجازی میدونم.

پی: البته لازم به ذکر که من معمولن تابع نظر خودمم و حرف مردم برام اندازه یه پشه هم ارزش نداره، اما خب، اونا حرفشون رو می‌زنن و چه بخوام چه نخوام گاهی باهاشون درگیر می‌شم!

پست

همچین مشتری‌هایی :دی

دقایقی پیش مکالمه‌ی جالبی در جیتاک داشتم با یک عدد فردی که می‌خواست مشتریم بشه، گفتم بد نباشه شوما هم یه‌کمی در جریان باشید، متن مکالمون تقریبن به شکل زیر بود (یه مقدار خلاصه شدست، آخراشم به علت بی‌ادبی اون طرف سانسور شده) :دی

خط تیره ( – ) نماد مشتری و من رو هم مثبت ( + ) فرض کنید.

-سلام، یه پوسته می‌خواستم برام ریپ کنید.
+سلام، کودوم پوسته رو؟
-پوسته والپیپر دات‌نت [آدرس سایت]، می‌خواستم به  وردپرس ریپ بشه
+ریپ و فارسی سازی؟
-نه
-اونلی ریپ می‌خوام
-دو روز هم فرصت می‌دم
+خب
-اما قیمت برام مهمه
-اگه با ۱۰T [ده هزار تومن] فارسی می‌کنی یا علی
+من با ده هزار تومن پوسته ترجمه هم نمی‌کنم، این که ریپ کردن… [توضیحاتی از این دست که مثلن سخت‌تر از طراحی و ایناست]
-دیگه میل خودت
+میل شمائه
-۱۵ بیشتر نمی‌تونم
-دو روزم صبر می‌کنم
-بعضی قسمت‌هاش رو هم نمی‌خواد
-که بهت می‌گم بعد
+نمی‌شه، یعنی برای من خوب نیست، نه اون دو روز زمانش، نه اون ده یا ۱۵ تومنش، و یا حتا ۳۰ تومن
+من اگه تو این دو روز پوسته هم ترجمه کنم که نصف دردسر اینم نداره [اینجا بزرگ‌نمایی کردم البته :دی] حداقل ۳۰تومن کاسب می‌شم.
-عزیز [بابات ِ عزیز :دی]
-می‌گم ترجمه نمی‌خواد
-حالت خوبه؟
-من‌که می‌دونم کاری نداره [ایجا مثلن فرض کرده که دارم سرش کلاه می‌زارم این رو گفته احتمالن]
+حال شوما خوبه؟
-یک افزونه می‌زنی رو فایرفاکس
-بعد کدهاش رو [یا این جمله ادامه نداشت، یا ادامش یادش رفت، من که نفهمیدم بعد کدهاش رو چی؟ البته بعدن کامل کرد جملش رو :)]
+می‌گم ریپ از ترجمه سخت‌تر و زمان‌بر تره [بازم یه‌کمی اغراق]
+افزونه نمی‌خواد
+فایرفاکس هم نمی‌خواد
-کدهاش رو جایگزین می‌کنی
-شما بلد نیستی
-این روشی که من می‌گم کار یک ساعته
-بای [خیلی هم عجله داشت گویا]
+آره، شما راست میگی. من بلد نیستم
+حالا بیا من به شما بیست تومن میدم برام ریپش کن شما که بلدی مثلن، استادی دیگه
-آره بده
-ده تمون بده
-فردا ریپه
[...]

و این مکالمه یک مقدار بیشتر ادامه داشت، البته طرف آدم خیلی بزرگی بودا، مثلن تو ادامه یک جا اشاره کرد «برو ببین لینک کی تو پی‌سی‌دانلود و میهن‌دانلود و ایناست…» که البته من نگرفتم منظورش رو :دی

یک مقداری هم لطف کردن و نصیحت کردن و گفتن: «بهتره چشمات رو باز کنی و ببینی چقدر مشتری دارم» بعد وقتی من بهش گفتم «آها، ببخشید که یادم رفته بود طراحی‌های فیس‌بوک رو شما انجام می‌دی!» بعد طرف لطف کردن مقداری الفاظ رکیک به‌کار بردن و گفتن: «[...] من تو عمرم فیس‌بوک رو ندیدم [و چندتا از صفت‌های خودشون رو به من نسبت دادن] [...]»، احتمالن ایشون هم از اون دسته  آدماست که ندیدن فیس‌بوک رو نشانه‌ی مدرن بودن و روشن‌فکری و اینا می‌دونن! حالا.

حالا من یه فکری به سرم زده؛ نظرتون چیه برم اون ده‌هزار تومن رو به ایشون بدم و پوسته رو برام ریپ کنه یک روزه، بعد من اسم خودم رو زیر پوسته بزنم ۱۵ هزار تومن از خودش بگیرم و فرداش تحویلش بدم! پنج‌هزار تومن هم برام می‌مونه، برای فرستادن دو تا ایمیل پنج‌هزار تومن کافیه دیگه! :ی

پست

هشتم دی‌ماهِ هزارُ سیصدُ هشتادُ نه

این روز هم باید در تاریخ زندگی من ثبت بشه.
البته الان که دارم این رو می‌نویسم چند روزی از هشتم دی ماه گذشته، اما خب، برای ثبت‌کردنش هیچ‌وقت دیر نیست.

فقط امیدوارم روزی با خوندن این چند خط خاطرات خوشی برام زنده بشه و یه مشت غم و خاطره‌ی بد برام نمونه ازش!

تا الان که خوشحال و راضی بودم، امیدوارم ادامه پیدا کنه، انرژی خوبی بهم می‌ده.
دوست دارم حال و هوای این روزهام رو، با این که در امتحانات دانشگاه بسر می‌برم.

روزگار خوبیه.
این کلمه‌ها هم یادگاری بمونن: فست‌فود کِلِوا، آواتار فیس‌بوک، گدایی :)

چهارشنبه، هشتم دی‌ماهِ هزارُ سیصدُ هشتادُ نه.