آخرین نفسها…
کمتر از تعداد انگشتهای یک دست به آخر سال مونده و دههی هشتادم داره نفسهای آخر خودشُ میزنه.
چیزی که مهمه اینه که تو این روزهای آخرم برای بار فولانم یاد گرفتم که: «اینقدر ساده نباش پسر، همه مثل خودت بیشیلهپیله نیستن.» حالا اگه به حساب تعریف از خود و این حرفا هم نزارید که خیلی بهتره :D
شاید قبل از شروع دههی جدید یکی دو تا پستی که منتشر نشدن تو سال قبل رو منتشر کنم، شایدم نکردم البته، هیچ معلوم نیست.
اینم معلوم نیست که برای سال جدید پست تبریک بدمُ اینا، کلن این آخر سالی هیچی قابل پیشبینی نیست.
پس، فِلن ;)
همچین مشتریهایی :دی
دقایقی پیش مکالمهی جالبی در جیتاک داشتم با یک عدد فردی که میخواست مشتریم بشه، گفتم بد نباشه شوما هم یهکمی در جریان باشید، متن مکالمون تقریبن به شکل زیر بود (یه مقدار خلاصه شدست، آخراشم به علت بیادبی اون طرف سانسور شده) :دی
خط تیره ( – ) نماد مشتری و من رو هم مثبت ( + ) فرض کنید.
-سلام، یه پوسته میخواستم برام ریپ کنید.
+سلام، کودوم پوسته رو؟
-پوسته والپیپر داتنت [آدرس سایت]، میخواستم به وردپرس ریپ بشه
+ریپ و فارسی سازی؟
-نه
-اونلی ریپ میخوام
-دو روز هم فرصت میدم
+خب
-اما قیمت برام مهمه
-اگه با ۱۰T [ده هزار تومن] فارسی میکنی یا علی
+من با ده هزار تومن پوسته ترجمه هم نمیکنم، این که ریپ کردن… [توضیحاتی از این دست که مثلن سختتر از طراحی و ایناست]
-دیگه میل خودت
+میل شمائه
-۱۵ بیشتر نمیتونم
-دو روزم صبر میکنم
-بعضی قسمتهاش رو هم نمیخواد
-که بهت میگم بعد
+نمیشه، یعنی برای من خوب نیست، نه اون دو روز زمانش، نه اون ده یا ۱۵ تومنش، و یا حتا ۳۰ تومن
+من اگه تو این دو روز پوسته هم ترجمه کنم که نصف دردسر اینم نداره [اینجا بزرگنمایی کردم البته :دی] حداقل ۳۰تومن کاسب میشم.
-عزیز [بابات ِ عزیز :دی]
-میگم ترجمه نمیخواد
-حالت خوبه؟
-منکه میدونم کاری نداره [ایجا مثلن فرض کرده که دارم سرش کلاه میزارم این رو گفته احتمالن]
+حال شوما خوبه؟
-یک افزونه میزنی رو فایرفاکس
-بعد کدهاش رو [یا این جمله ادامه نداشت، یا ادامش یادش رفت، من که نفهمیدم بعد کدهاش رو چی؟ البته بعدن کامل کرد جملش رو :)]
+میگم ریپ از ترجمه سختتر و زمانبر تره [بازم یهکمی اغراق]
+افزونه نمیخواد
+فایرفاکس هم نمیخواد
-کدهاش رو جایگزین میکنی
-شما بلد نیستی
-این روشی که من میگم کار یک ساعته
-بای [خیلی هم عجله داشت گویا]
+آره، شما راست میگی. من بلد نیستم
+حالا بیا من به شما بیست تومن میدم برام ریپش کن شما که بلدی مثلن، استادی دیگه
-آره بده
-ده تمون بده
-فردا ریپه
[...]
و این مکالمه یک مقدار بیشتر ادامه داشت، البته طرف آدم خیلی بزرگی بودا، مثلن تو ادامه یک جا اشاره کرد «برو ببین لینک کی تو پیسیدانلود و میهندانلود و ایناست…» که البته من نگرفتم منظورش رو :دی
یک مقداری هم لطف کردن و نصیحت کردن و گفتن: «بهتره چشمات رو باز کنی و ببینی چقدر مشتری دارم» بعد وقتی من بهش گفتم «آها، ببخشید که یادم رفته بود طراحیهای فیسبوک رو شما انجام میدی!» بعد طرف لطف کردن مقداری الفاظ رکیک بهکار بردن و گفتن: «[...] من تو عمرم فیسبوک رو ندیدم [و چندتا از صفتهای خودشون رو به من نسبت دادن] [...]»، احتمالن ایشون هم از اون دسته آدماست که ندیدن فیسبوک رو نشانهی مدرن بودن و روشنفکری و اینا میدونن! حالا.
حالا من یه فکری به سرم زده؛ نظرتون چیه برم اون دههزار تومن رو به ایشون بدم و پوسته رو برام ریپ کنه یک روزه، بعد من اسم خودم رو زیر پوسته بزنم ۱۵ هزار تومن از خودش بگیرم و فرداش تحویلش بدم! پنجهزار تومن هم برام میمونه، برای فرستادن دو تا ایمیل پنجهزار تومن کافیه دیگه! :ی
هوم؟
به کل ملت آفتابپرست شدن،
نه از لحاظ پرستش آفتاب،
از لـحاظ تغییر رنـگ!
در مواردی، حتی بهتر از اون حیوون هم رنگ عوض میکنن…
پی: حالا هنوز یه سریها (خیلی کم هستن البته!) یاد نگرفتن چجوری باید رنگ عوض کنن، اونا هم دیر یا زود یاد میگیرن خلاصه.
قیمتت چند؟
هر کسی یه قیمتی داره!
این یک واقعیتِ.
یک حقیقت،
سعی نکنید ازش فرار کنید!
فقط،
سعی کنید؛
خودتون رو «ارزون» نفروشید.
بعضی آدما…
نمیدونم بعضی آدما چجورین که من فقط با یه سلام و احوال پرسی باهاشون کلی انرژی میگیرم، حتی گاهی اوقات با یه نگاه کوچیک. فرقی هم نداره که دختر باشن یا پسر. بعضیها هم هستن هر وقت که اسمشون رو میشنوم میخوام خود کشی کنم و حالم بهم میخوره، یه سری آدما هم بهم آرامش میدن.
تو این دستههایی هم که گفتن اصلاً مهم نیست فرد مورد نظر خوب باشه یا بد، گاهن پیش آمده، خودم در مورد بد بودن یه فردی اطلاع داشتم، خودم همه جیک و پوک زندگیش رو میدونستم و از همه کارای بدش خبر داشتم، ولی باز هم وقتی یه سلام کوچیک باهاش میکنم انرژی عجیبی میگیرم.
اصلاً نمیفهم چرا اینجوریام.
پیش آمده که حتی توی یک جمع بیست نفری، بعد از دو روز توی خودم بودن و اخم کردن، با اومدن یک نفر، اخلاقم به کل تغییر کرده و یکی پاشده بهم گفته «آرمان، چرا تا فلانی رو دیدی نیشات تا بناگوش باز شد؟»
همیشه یه سری افراد برام عزیزترن، حتی اگه بد باشن
روزانه – یک
مثلا فرض کنید؛ یک هفته دور از همه ابزارای ارتباطی باشد، به هیچ چیزی دسترسی نداشته باشید. یکم سخت هست، ولی قابل تحمل، گاهی هم خیلی خوب و لذت بخش :)
تو پست قبلی گفته بودم بابا اینا نیستن و کلی کار سرم ریخته و وقت نمیکنم به کارام برسم، الان که فکر میکنم میبینم یه جورایی ناشکری کردم، حالا میگید چرا؟ باید عرض کنم که بابا اینا از سفر به سلامتی کامل و کلی سوغاتی برگشتن، تا اینجاش همش خوبه، ولی بدیش اونجاس که دو-سه روز تقریبا کل وقتمون رو تو یکی از مناطق خوش آب و هوای سمنان (شهمیرزاد) میگذرونیم. من این سری نه تنها وقت استفاده از کامپیوتر رو ندارم، بلکه از کامپیوترم دور هم هستم و بهش دسترسی ندارم. البته موبایل عزیزم همراهم هست، ولی با موبایلم بجز خوندن گودر و تویت کردن، تقریبا هیچ کار دیگه ای نمیتونم بکنم.
و باز هم همه کارام دارن عقب میافتن و همه ی برنامه هام با هم مخلوط میشن، شدیدا نیاز به یه لپ تاپ رو احساس میکنم (کو پولش) اطرافیام لپ تاپ دارن، ولی نه با نرم افزارهایی که کار من رو راه بندازه.
در این شرایط هم خوش میگذره، هم نمیگذره، خودم هم نمیدونم چه کار کنم.
میدونم که این مشکلات کوچیک و بزرگ همچنان ادامه دارن، شاید هم بشه گفت …حکایت همچنان باقیست…
پ.ن.: این پست با موبایل نوشته شده، لطفا کلیه ی غلط های املایی و نگارشی رو به بزرگ واری خودتون ببخشید :) و شاید این پست در اولین فرصت ویرایش شد، شاید.
اولین پست، اولین روزانه
خلاصه بعد مدتها دو دل بودن و ایندست اوندست کردنها تصمیم گرفتم وبلاگ خودم رو راه بندازم. البته فعلاً فقط فوتو وبلاگ و روزانهها و کاغذ دیواریش فعال هستن.
اینجا خودمونیتر، صادقانهتر، شخصیتر و عامیانهتر مینویسم.
میتونید در تویتر، فیسبوک و فرندفید دنبالم کنید! پیشنهاد میکنم مشترک فید روزانههای من هم بشید.
از اون جایی که این وبلاگ نوپاست و قالبش هم ویرایش شدهی خودم هست، پس حتماً پر از اشکال، ممنون میشم این اشکالات رو بهم گزارش بدید.
فعلاً همین، تا بعد.
سلام جهان!
به وردپرس خوش آمدید. این نخستین نوشتهی شماست. میتوانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن وبلاگ نویسی را آغاز کنید!