چشمهایم…
گفتی باران که ببارد بیقراریهایمان را بر میداریم و میرویم زیرش قدم میزنیم
نم باران حس عاشقیمان را خیس میکرد و ما فارق از غمها میخندیدیم.
امروز باران بارید و چتر مرا تا دم ماشین همراهی کرد.
باران میبارید و قطرههای اشکی بود که از شیشهها سرازیر میشد.
باریدیم: من، آسمان، شیشهها همه از نبود تو باریدیم
چه حس غمناکیست باران بیوجود تو
اشکهایم دیدنی نیست اما دلم نیامد از اشکهای آسمان برایت عکس یادگاری نگیرم.


