Your browser (Internet Explorer 6) is out of date. It has known security flaws and may not display all features of this and other websites. Learn how to update your browser.
X
گفتاورد

جوان ناکام

آرزو بر جوانان ِ ایرانی عیب است.

آرمان

آرزو بر جوانان ِ ایرانی عیب است.

حاشیه

جالبه…

جالبه؛ یه عمر تو گوشمون گفتن درس بخون، نمره خوب بگیر، کارنامه بگیر اگه معدلت فولان شد برات فولان چیز رو می‌خریم، فلان قد بهت پول می‌دم اگه دانشگاه قبول بشی، این‌کار رو برات می‌کنم اگه بتونی شاگرد اول بشی و و و….

یادم نمی‌آد به خاطر راست‌گو بودن*، قبول کردن مسئولیت کارام*، رو پای خودم ایستادن* و هزار تا چیز دیگه تشویق شده باشم، اگه هم تشویق شده باشم، خیلی خیلی کمتر از تعداد دفعاتی بوده که قرار بوده به خاطر درس‌خوندن تشویق بشم!

الان که فکرش رو می‌کنم،
اصن یادم نمی‌آد تا حالا تشویق شده باشم،
آخرین بارش کِی بود؟ سر چه موضوعی؟ به خاطر چه کاری؟
نمرم خوب شده بود؟ دروغ نگفته بودم؟

الان یادم می‌آد؛
تشویق زیاد شدم، خیلی زیاد، ولی از نوع تحقیرش!
تو که می‌تونی فولان کار رو به این خوبی انجام بدی ینی درس نمی‌تونی بخونی؟ چرا درس نمی‌خونی؟ و الخ.
هه.

همیشه همین‌جوری بوده.
همیشه می‌گن درس و فولان و کوفت مال خودته، افتخارش مال ماست.
لابد دزد نبودن و راست‌گو بودن و دورو نبودن و پدرسوخته نبودن و اینا افتخار نداره دیگه که به خاطرش کسی رو تشویق نمی‌کنن!
دزد ِ دکتر مهندس باش، کلی هم افتخار داره، دکتر، مهندس.

معمولن اینجوریه که به خاطر چیزی که هستیم تشویق نمی‌شیم، همیشه برای چیزایی که باید بعدن بشیم، وعده‌ی تشویق شدن می‌شنویم!

خب چرا…
هیچی، ولش کن، این روزا حرف مُفت زیاد می‌زنم، بیخیال.

گوش بدید: بهرام، جالبه

*: لازم به ذکره که اینا همه مثال بود و در واقعیت حقیقت نداره!

حاشیه

ویندوزش مولتی‌تاچِ!

پیش پسر عمه بودم، مغازه موبایل فروشی.

یه آقا پسری اومده تو مغازه بعد یکی دو تا سوال وقتی چشمش به گلکسی تب سامسونگ افتاد؛
می‌گه: تَب اپل رو دیدی؟
می‌گم آره.

[با کلی شادی و اینا] می‌گه: خیلی باحاله.
بش می‌گم: دو دیقه در مورد امکاناتش توضیح بده برام تو که می‌گی خیلی باحاله!

می‌فرماین: جی‌پی‌اس داره، فتوشاپ داره، اتوکد داره، باش می‌شه برنامه‌نویسی کرد، ویندوزش مولتی‌تاچ و و وَ.
من: !

یکم در مورد این ویندوز ازش می‌پرسم و اینا، خولاصه منم باید یه چیزایی یاد بگیرم وقتی وقت می‌زارم می‌رم اون‌جا پیش پسر عمه.

بعد ازش می‌پرسم مولتی‌تاچ یعنی چی؟
می‌گه: من نمی‌دونم دیگه، پسره می‌گفت خیلی باحاله!

اینجوری‌هاست خولاصه، اینجورین خیلی‌ها!

حاشیه

خونه‌تکونی

سال و دهه نود شروع شد، اینجا هم مثلن خونه تکونی شد، با شکل و شمایلی جدید، البته با یک ماهُ چند روز تاخیر، تو این مدت هم اینجا ننوشته بودم و کلی گرد و خاک گرفته بود، الان تمیز و شفاف و اینا شد مثلن :ی

زین‌پَس عکس‌ها رو هم بجا فتوبلاگ(!) می‌زارم اینجا -اگه روزی عکسی گرفتم-، عکسی که برام خاطره‌ساز باشه یا سوژه‌ی خاصی توش باشه برام، تکنیک‌های هنریش مهم نیست برام، عکاس نیستم که!

احتمالن نقل‌قول‌ها، آهنگ‌ها و ویدیو‌های مورد علاقم رو هم بزارم این‌جا، زین‌پس. البته اینا بیشتر در حد ایدست، امیدوارم عملیش کنم.

فعلن همین.
راستی، ۳۱شب هم سایت خوبیه برای ثبت خاطرات :)

پست

دهه‌ی تموم شده‌ی هشتاد

خب؛ این طور که پیداست یک سال ِ دیگه گذشت، تموم شد، یه دهه گذشت، یک دهه تموم شد.

دهه‌ای که توش بزرگ شدم، خیلی چیزها رو فهمیدم، خیلی چیزها رو نفهمیدم، زندگی کردم، شکست خورم (موفقیت چشم‌گیری تو هیچ سالیش نداشتم، دروغ چرا!)، خیلی‌ها رو دوست‌داشتم و از خیلی‌ها بدم اومد، یه چیزایی رو که نباید می‌فهمیدم رو فهمیدم، احتمالن از دوران خوبُ شیرین کودکی فاصله گرفتم.

یاد گرفتم خیلی چیزها نباید مهم باشه برام، فراموش‌کار باشم، محکم باشم، خیلی حرف‌ها رو نشنیده بگیرم… .

خیلی کارها رو باید می‌کردمُ نکردم، و بالعکس! :)
دهه‌ی هشتاد با همه‌ی خوبیُ بدی‌هاش خولاصه تموم شد (برای من تموم شُدَست)، تو دهه‌های بعدی پیش‌روم باید زندگی رو جدّی‌تر بگیرم احتمالن ;) بیشتر تلاش کنم و بیشتر سختی بکشم.

خب دیگه؛ دیدی گاهی آدم خیلی دوس داره بنویسه، اما خب نوشتنش نمیاد، الان من اونجوری‌ام. خیلی دوس‌دارم از خوبی‌ها و بدی‌های هشتاد بنویسم اینجا، هم برای شما، هم برای خودم که اگه چار روز دیگه آرشیو وبلاگ رو مرور کردم چیزی برای یادآوری خیلی ساعت‌ها و دیقه‌ها توش باشه برام، اما خب… .
شاید بعدن یه‌چیزی نوشتم از گذشته‌های دهه هشتاد.

لپ کلام؛ دهه‌ی نودی شاد با دلی خوشُ سرزنده داشته باشید ;)

پست

آخرین نفس‌ها…

کمتر از تعداد انگشت‌های یک دست به آخر سال مونده و دهه‌ی هشتادم داره نفس‌های آخر خودشُ می‌زنه.

چیزی که مهمه اینه که تو این روزهای آخرم برای بار فولانم یاد گرفتم که: «اینقدر ساده نباش پسر، همه مثل خودت بی‌شیله‌پیله نیستن.» حالا اگه به حساب تعریف از خود و این حرفا هم نزارید که خیلی بهتره :D

شاید قبل از شروع دهه‌ی جدید یکی دو تا پستی که منتشر نشدن تو سال قبل رو منتشر کنم، شایدم نکردم البته، هیچ معلوم نیست.
اینم معلوم نیست که برای سال جدید پست تبریک بدمُ اینا، کلن این آخر سالی هیچی قابل پیش‌بینی نیست.

پس، فِلن ;)

پست

چی؟ عروس؟ عروسی؟ زن؟ ازدواج؟

چی گفتی؟ صدات قطُ وصل می‌شه!

چی؟ هر نفر ۵۴ هزار تومن؟
چی؟ آرایش عروس یکُ دیویس بدون رنگ مو؟ رنگ موش دیویس تومن؟ هان؟ یک ساعت فقط زمان می‌بره گفتی؟
چی؟ ماشین عروس، خُب خُب. چند؟ یک ملیون؟ چند تا؟ همین! دیویس‌تا شاخه گل فقط!؟

چی؟ صدات قطعُ وصل می‌شه. ای بابا. وایسا یه‌جا ببینم.

گفتی آتلیه چند؟ حداقل بیس‌تا عکس! گفتی دونه‌ای چند؟ بین صد تا سیصد پس.
چی؟ فقط می‌خواد دو ساعت بخونه‌ها، چه خبره دوُ نیم ملیون تومن :|

لباس عروس رو گفتی چند؟ کرایست دیگه، یه‌شب هش‌صد تومن.
لباس پاتختی چند دراومد آخرش؟ هیچی دیگه، دیویس‌تومن پول پارچش شد، پونصد تومنم پول دوختش.
«دراز آویز زینتی» (کروات) داماد چند؟ دیویس‌هزار تومن :O کفش و کت‌شلوارم هم روهم هف‌صد تومن شد!
گفتی مهمونا چندتا شدن خلاصه؟ ۴۵۰ نفر. خیلُ‌خُب.

الخ.

ای بابا، چه خبره؟ من نمی‌تونم که!
اشکال نداره بابا، جور کردم از فولان بانک سی‌تومن وام بگیرم برات، چن درصد؟ چیزی نیست، از ایناست که سودش یه رقمیه، حدود بیستُ چار درصد در میاد، دوازده سالَست در عوض.
یه شبه هَمَش، خوش باشید بزار! (البته نمی‌شه به این یه شب دل بست، با توجه به این که الان از هر بیستُ چار ازدواج سیزده‌تاش منجر به طلاق می‌شه هیچ بعید نیست این یک شب برای چند بار در طول عمرتون تکرار بشه).

بععله، این‌جوری‌هاست، یه‌شب(!) می‌ری عروسی بگیری باید دوازده‌سال جورش رو بکشی.
خب مرد مومن (حالا مومن بودنُ نبودن زیاد مهم نیست) اول جوونیت چه پولیه داری خرج می‌کنی؟ پولت زیادی کرده؟ خب دست خانومت رو بگیر دَه روز ببرش اروپا باهم صفا کنید! والا.

آخر نوشت: الان جدیدن با جهازیه هم یه جورایی مشکل پیدا کردم! دنبال یه راه‌حل‌ام براش :)
پ.ن: قیمتا تقریبن به واسطه عروسی یک‌هفته پیش معتبر می‌باشن.

به کجا می‌رویم؟

پست

همچین مشتری‌هایی :دی

دقایقی پیش مکالمه‌ی جالبی در جیتاک داشتم با یک عدد فردی که می‌خواست مشتریم بشه، گفتم بد نباشه شوما هم یه‌کمی در جریان باشید، متن مکالمون تقریبن به شکل زیر بود (یه مقدار خلاصه شدست، آخراشم به علت بی‌ادبی اون طرف سانسور شده) :دی

خط تیره ( – ) نماد مشتری و من رو هم مثبت ( + ) فرض کنید.

-سلام، یه پوسته می‌خواستم برام ریپ کنید.
+سلام، کودوم پوسته رو؟
-پوسته والپیپر دات‌نت [آدرس سایت]، می‌خواستم به  وردپرس ریپ بشه
+ریپ و فارسی سازی؟
-نه
-اونلی ریپ می‌خوام
-دو روز هم فرصت می‌دم
+خب
-اما قیمت برام مهمه
-اگه با ۱۰T [ده هزار تومن] فارسی می‌کنی یا علی
+من با ده هزار تومن پوسته ترجمه هم نمی‌کنم، این که ریپ کردن… [توضیحاتی از این دست که مثلن سخت‌تر از طراحی و ایناست]
-دیگه میل خودت
+میل شمائه
-۱۵ بیشتر نمی‌تونم
-دو روزم صبر می‌کنم
-بعضی قسمت‌هاش رو هم نمی‌خواد
-که بهت می‌گم بعد
+نمی‌شه، یعنی برای من خوب نیست، نه اون دو روز زمانش، نه اون ده یا ۱۵ تومنش، و یا حتا ۳۰ تومن
+من اگه تو این دو روز پوسته هم ترجمه کنم که نصف دردسر اینم نداره [اینجا بزرگ‌نمایی کردم البته :دی] حداقل ۳۰تومن کاسب می‌شم.
-عزیز [بابات ِ عزیز :دی]
-می‌گم ترجمه نمی‌خواد
-حالت خوبه؟
-من‌که می‌دونم کاری نداره [ایجا مثلن فرض کرده که دارم سرش کلاه می‌زارم این رو گفته احتمالن]
+حال شوما خوبه؟
-یک افزونه می‌زنی رو فایرفاکس
-بعد کدهاش رو [یا این جمله ادامه نداشت، یا ادامش یادش رفت، من که نفهمیدم بعد کدهاش رو چی؟ البته بعدن کامل کرد جملش رو :)]
+می‌گم ریپ از ترجمه سخت‌تر و زمان‌بر تره [بازم یه‌کمی اغراق]
+افزونه نمی‌خواد
+فایرفاکس هم نمی‌خواد
-کدهاش رو جایگزین می‌کنی
-شما بلد نیستی
-این روشی که من می‌گم کار یک ساعته
-بای [خیلی هم عجله داشت گویا]
+آره، شما راست میگی. من بلد نیستم
+حالا بیا من به شما بیست تومن میدم برام ریپش کن شما که بلدی مثلن، استادی دیگه
-آره بده
-ده تمون بده
-فردا ریپه
[...]

و این مکالمه یک مقدار بیشتر ادامه داشت، البته طرف آدم خیلی بزرگی بودا، مثلن تو ادامه یک جا اشاره کرد «برو ببین لینک کی تو پی‌سی‌دانلود و میهن‌دانلود و ایناست…» که البته من نگرفتم منظورش رو :دی

یک مقداری هم لطف کردن و نصیحت کردن و گفتن: «بهتره چشمات رو باز کنی و ببینی چقدر مشتری دارم» بعد وقتی من بهش گفتم «آها، ببخشید که یادم رفته بود طراحی‌های فیس‌بوک رو شما انجام می‌دی!» بعد طرف لطف کردن مقداری الفاظ رکیک به‌کار بردن و گفتن: «[...] من تو عمرم فیس‌بوک رو ندیدم [و چندتا از صفت‌های خودشون رو به من نسبت دادن] [...]»، احتمالن ایشون هم از اون دسته  آدماست که ندیدن فیس‌بوک رو نشانه‌ی مدرن بودن و روشن‌فکری و اینا می‌دونن! حالا.

حالا من یه فکری به سرم زده؛ نظرتون چیه برم اون ده‌هزار تومن رو به ایشون بدم و پوسته رو برام ریپ کنه یک روزه، بعد من اسم خودم رو زیر پوسته بزنم ۱۵ هزار تومن از خودش بگیرم و فرداش تحویلش بدم! پنج‌هزار تومن هم برام می‌مونه، برای فرستادن دو تا ایمیل پنج‌هزار تومن کافیه دیگه! :ی

پست

آقا دوماد چکارن؟

+آقا دوماد چـِکارن؟
-تو کار تبلیغاتَن، تو کوچه و خیابون داد می‌زنن!

لینک

پست

درگیری

من نمی‌فهمم این چه مرضی‌ئه که خودمون رو محدود می‌کنیم؛

امروز دوشنبست، فلان کار رو نکن؛
فردا سه‌شنبست، اون کار رو نکن؛
فلانی مُرد، اون لباس رو نپوش؛
امروز قتل؛ فلان غلط رو نکن؛
امروز اول ماهِ، فلان چیز رو نخور؛
امروز اول ماه میلادیه، فلان چیز رو بخور؛
آخر ماه قمریه، فلان غلط رو بکن؛
فلان خواب رو دیدی، فلان جا نرو؛
با فلان کَس نَگرد، نخور، بپوش، نپوش، نگو، نپرس،…

باباب دست بردارید…

وقتی خودتون، خودتون رو محدود می‌کنید، دیگه از بقیه چه انتظاری دارید؟